نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار / دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیر غم / یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند 

دل خراب من دگر خرابتر نمی شود/ که خنجر غمت از این خرابتر نمی زند

 

 هوشنگ ابتهاج